تبليغاتX
دفتر خط خطی های من

دفتر خط خطی های من

حاصل هستی بیهوده ما آه سردیست که نامش نفس است!

 

گاهي اوقات آدم به يه آرامشي مي رسه كه دوست نداره با هيچ چيز تو دنيا عوضش كن***

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:6 توسط سمانه |


خدايااااااااااااااااااا كمكم كن...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:0 توسط سمانه |


¤¤¤

نگاهم را به آینه دوخته ام و فکر می کنم آن کیست آن پشت. آیا واقعا این منم؟ اما من او را کسی دیگر

 می شناسم درونش خیلی برایم آشناست٬ اگر بخواهی همین الان برایت تعریف می کنم. از موفقیت ها و

 شکست هایش٬ از گریه ها و خنده هایش٬ از احساساتش٬ از تنهایی هایش و از هر آنچه که بخواهی.

 وای تمام وجودش در چهره اش جاریست. اگر دقت کنی می بینی حتی با همین آینه.

 

 P.s

زيبايي رو همه جوونا دارن هنر زيبا بودن در پيريِ كه هر كسي نداره.

مهم اينه كه چين و چروك هايي كه تو صورتت شكل مي گيرن حاصل اخم و خشم و ...نباشن و روز به روز

زشت ترت نكنن. بلكه بايد جوري باشه كه ديگران با ديدن چهرت حاصل يه عمر مهرباني و لبخند و ببينن و

آرامش بگيرن. پس بيايید تا ابد زيبا بمونيم.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:11 توسط سمانه |


 

ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر رو به همه پدرای گل تبریک می گم.

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:46 توسط سمانه |


يه مدتي ميشه خيلي كار دارم. نه اين كه كارامو درست و حسابي سر موقع انجام بدما، از خيلي چيزا مي زنم كه به كارام برسم. آخرشم ميشه هيچي به هيچي نه به كارام رسيدم نه به هيچي.همه چي به هيچي ختم ميشه. شايد از بي انگيزگيه . اصلا يه وقتايي ميشم آخر انگيزه و اراده يه وقتم ديدي همه چي تموم شده برام. خودمم نفهميدم چم شده  آخه يكي نيست بگه بابا آدمم اينقدر مزخرف. هر چي اومدم بنويسم ديدم نميشه. گفتم يه كمي درد و دل كنم اينجا بشينم فكر كنم چی بنویسم باز آخر مي رسم به هيچي.

 

                                                      ¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

و من آخر،

در یک روز پائیزی،

همراه پرستوها،

به سوی چشمه‌های نور می‌آیم

و من همدست باران‌های حاصلخیر،

در یک روز بارانی،

از این خواب،

از این خواب خرگوشی،

می‌روبم تمام پلک‌های سخت و سنگین را...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:16 توسط سمانه |


بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

¤¤¤¤

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:4 توسط سمانه |


تو خیالم یه بار دیگه زنده شدی . مثل همیشه با تمام وجود حست کردم. یادته تو بی کسی هات فقط منو پیدا می کردی . یادته شبای سیاهتو چه جوری ستاره بارون می کردم. یادته وقتی دستات خالی بود دستای من می لرزید. یادته وقتی چشات خیس بود چشمای من بارونی بود. نگاهامو یادته. یادته صدای قلبم چه جوری صدای قلب تو رو هم می لرزوند. یادته چقدر چشم به راهت موندم... دیدی چه جوری دلمو شکستی. چه جوری چشمامو بارونی کردی. ولی این دفعه با دفعه های دیگه فرق می کرد اما بازم برای تو بود. هیچی نگفتم چون باورت داشتم ولی هیچ وقت نخواستی و نفهمیدی و با بستن چشمات همه چیز و فراموش کردی... ولی مطمئن باش روزی  چشماتو باز می کنی که چشمای خودتم بارونیه چون اون موقع است که باورم کردی.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

تو همون قصه نابی              تو کتاب کودکی هام 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:23 توسط سمانه |


 

امیدوارم که سال خیلی خوبی داشته باشید و به آرزوهای قشنگتون برسید.

 

پ.ن: از دوستای خوبم که اینقدر بهم لطف دارن ممنونم و یه معذرت خواهی چون دیر دیر بهشون سر می زنم حتما سر فرصت سر می زنم.

 

بای تا سال بعد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:24 توسط سمانه |


 

زمین و زمان می چرخند. آسمان پابرجاست و خدایی که در آن بالاهاست و نقطه ای دور هم چون همان

 ستاره کم سو و شاید پنهان و من در آن دور دست ها.

کوچک٬ اما با دلی به اندازه همان آسمان پابرجا. با دنیایی دیگر در خیالاتم زندگی می گذرانم.

که مرا می بیند؟ هیچ کس. فقط آن خدا که آن بالاهاست.

چه کسی می داند که چه می گذرانم؟ هیچ کس. فقط همان خدا که آن بالاهاست.

هیچ چیز مهم نیست.دلم را خوش می کنم به رویاهایم. به تمام صبح هایی که با نوری که خورشید به

 صورتم می پاشد و چشم هایم را باز می کنم. به صبح تازه ای که باز جلوی پنجره می روم و به آسمان

می نگرم و نفس عمیقی می کشم و دوباره دریای دلم را جست و جو می کنم تا قصه ی تازه ای از یک

  ماهی دیگر بیابم و روزی که نمی دانم چطور به شب می رسانم و می دانم اوست که آن بالاها ماهی

های دلم را می بیند.

¤¤¤¤

 

باید گرفتارم شوی تا من گرفتارت شوم

از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران

اول بدست آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

                                                                                                                                 رهی معیری

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 15:9 توسط سمانه |


خواستم با تمام وجودم در بالاترین نقطه ای که توان رفتنش را دارم فریاد بزنم. و رفتم تا در اوج با صدای بلند به او بگویم. قدم اول را برداشتم تندتر و تندتر رفتم آنقدر سریع رفتم که دیگر توانی برای ادامه راه برایم نمانده بود.  با این وجود رفتم و به برگشت فکر نکردم. مهم نبود. من فقط می خواستم در آن اوج فریاد بزنم. تمام توان و همتم را صرف این کردم و بالاخره به اوج رسیدم اما وقتی رسیدم نفسم بند آمده بود و دیگر رمقی برای فریاد زدن برایم نمانده بود.

 

                                      «به دلت گوش بسپار؛ دل همه چیز را می داند.»

 

Image hosted by allyoucanupload.com

«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!» (بوف کور)                                            

                                                                                                                                                         صادق هدایت

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 15:30 توسط سمانه |


همچون جسدی در کنجی افتاده بودم و بی حرکت به نقطه ای خیره نگاه می کردم. اما درونم غلغله ای بود و ازدحام  افکار فشاری عظیم بر سرم وارد می کرد و هیچ نمی فهمیدم، مثل اینکه در جایی شلوغ بایستی و به دنبال کسی بگردی و پیاپی سرت را بچرخانی اما خبر از او نباشد. فقط آرزو می کردم که هر چه هست روی سرم بریزد و به تمام این افکار پایان دهد.در اين كنج تنها چشمی بود که به من خیره شده بود و من به او. دیوانه ام می کرد. چنان نگاه می کرد که رعب و وحشتی وجودم را فرا گرفته بود که می ترسیدم و می لرزیدم و می ترسیدم نزدیک شود و من در عمق نگاهش گم شوم. گویی چشمها چیزی به من می گفتند. اما چه؟ چه می توانست به من بگوید. مگر کسی حرفی هم با من دارد. خواستم فریاد بزنم . بگویم چه از جان بی جان من می خواهی اما صدایم در سینه ام خفه شده بود و رها نمی شد. خواستم دستهایم را به سمتش دراز کنم اما تنها کسی که دستش را دراز کرد او بود. چه می کردم؟ در تاریکی مطلق رها شده بودم و تنها دیدگانی که هر لحظه وحشت زده تر و پریشان تر نگاهم می کرد. ناگهان چشمانم به سیاهی رفت. چه فکر می کردم. او که بود؟ قلبم به شدت به سینه ام می کوبید و هر ضربه اش دردی بر سینه ام بود.اما اشتباه نمی کردم . او خودم بودم، خودم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:58 توسط سمانه |


هیچ نمی گویم. شاید هیچ نمی دانم.  چه مهم؟

اما تو بگو، هر چه می خواهی بگو، اما بگو. بگو که هر کلامت تمام وجودم را تازه می کند و عجیب می لرزم.

به چشمانت زل می زنم و تو می ترسی. شاید فکر می کنی که من دیوانه ام.

اما درست فکر کردی.

دیوانه ام   دیوانه.

مگر تو دیوانه نیستی؟

عجیب است که نیستی. اما می توانی باشی. تعجبی ندارد. فقط خوب گوش کن.

 

کمی راحت باش. مهم نیست دیگران چه فکر می کنند، مجبور نیستی مراقب باشی که چطور رفتار کنی.

فقط به درونت رجوع کن و هر کار دوست داری بکن.

هر وقت خواستی بخند، گریه کن، فریاد بزن، حرف بزن و ... . هر وقت خواستی.

چرا باید مطابق این عادات تکراری رفتار کنی. تو دیوانه ای و کسی دیگر توجیهی برای رفتارت نمی خواهد، چون می داند دیوانه ای و دیوانه از توضیح و توجیه آزاد است.

آزاد باش از همه چیز.

 

 آزاد     آزاد     آزاد

 

 

 

دیوونه نیستم.  ولی بدمم نمی یاد باشم . .p.s1

 

 

یه کمم بگید چه جوری خودتونو پیدا کردید. چه طور می تونید یه تعریفی از خودتون .p.s2

 داشته باشید.

 

 

 

Be sure your idea will make me happy.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:57 توسط سمانه |


ای کاش تمام هستیم را برای خدایم می دادم ٬ کاش تمام زندگیم پر می شد از روح خدا.نمی دانم چطور اما کمی از این زندگی دور می شدم و آن گونه زندگی می کردم که با یک مریضی آنچنان ترس وجودم را فرا نگیرد و افسوس این زندگی را نخورم ٬ کاش کمی فکر خودم بودم ٬ کاش به خواهش های قلبم که دائما به من التماس می کند و آرامم را می گیردجواب می دادم ٬ کاش سخنانش را می شنیدم و این طور رهایش نمی کردم. چرا فراموششکردم؟ تنها لحظه ای به یاد او می افتم  و در آن لحظه که غم سنگینی وجودم را می خراشد واز تنهایی و تاریکی سخن می گوید نمی دانم با که حرف بزنم٬ اصلا درباره چه حرف بزنم٬ آیاباید حرف بزنم ولی می خواهم این بغض رهایم کند. این تنهایی٬ این دلتنگی٬ این غم بزرگ که دنیا را به رویم هم چون نقطه ای پوچ و بیهوده نشان می دهد. چه کنم با این غم٬ چطور آرامش کنم؟

 

p.s. زندگی یک غزل نیمه تمام است ای دل

که به هر وزن بخوانیم ردیفش مرگ است

مگه این زندگی یک غزل نیست تو به هر وزن و هر طوری که بخوانی و بگذرانی باز هم به مرگ ختم می شود . هر طور که بخوانی چه بخواهی چه نخواهی ناخوداگاه به مرگ میرسی.

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:59 توسط سمانه |


دیوانه بمانید٬ اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید٬ اما بیاموزید که بدون 

جلب توجه متفاوت باشید.

 

                                                                                              

                                                                                                پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 12:17 توسط سمانه |


 

کافیست دقیق تر ببینیم. کمی عمیق تر به اطرافمان نگاه کنیم ظاهر هیچ چیز را نشان نمی دهد٬ باطن چیزی فراتر از آن است در این صورت است که به راز زندگی که برای همه ما به معمایی تبدیل شده پی می بریم. باید با هم باشیم از وجود هم لذت ببریم٬ با هم بیگانه نباشیم٬ چرا به کسانی که دوستشان داریم بیگانه ایم. می توانیم عشق را به آنها هم بیاموزیم و خود فرا گیریم.به دنبال احساسات بزرگ و مداوم خود برویم و رویاهایمان را تحقق بخشیم راه زندگیمان را به راهی تبدیل کنیم که به خدا می رسد. وقتی خبر خودکشی انسانی را می شنویم و پوزخندی می زنیم و او را احمق می انگاریم چرا که قانون خدا را زیر پا گذاشته. در حالی که خود روحمان را دفن کرده ایم اگر چه به ظاهر نمی آید و قانونی بس بزرگتر را زیر پا له کرده ایم. بی آنکه بفهمیم و تنها زمانی به این موضوع پی می بریم که با انسان هایی برخورد کنیم که با تمام وجود زندگی کردند و از زندگی سطحی افسوس می خوریم٬ می پنداریم که آیا واقعا به دنبال زندگی واقعی بوده ایم یا نه فقط به داشتن زندگی ساده و بدون تغییر قانع هستیم و هر روز و هر شب بی هیچ تغییری هم چون همان حیوانی که شب و روز خود را به طور غریزی طی میکند زندگی می کنیم. همه ما زندگی کردن را بلدیم چون زمان می گذرد و ما زندگی می کنیم و این زندگی گذر زمان را می طلبد. زیستن مهم نیست چگونه زیستن مهم است... 

 

p.s. بابت پست قبلیم معذرت می خوام بالاخره یه وقتایی بدجوری حال آدم گرفتس.

p.s. متنی رو که نوشتم به خاطر در خواست آقا پیمان بود. امیدوارم منظورمو رسونده باشم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 11:49 توسط سمانه |


 

دیگه حوصله هیچیو ندارم. حالم از همه چی به هم می خوره. چقدر این دنیا لعنتیه...

پ.ن. یعنی ه و س ل م  ص ر ر ف ط ه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 18:17 توسط سمانه |


 

تا حالا به معنی انسان فکر کردی؟

انسان = جسم + روح

انسان یعنی حیوان متفکر.

واقعا آدما چه فرقی با حیوونا دارن؟

حیوونا:«می خوابن،غذا می خورن،نفس می کشن،عاشق می شن،خداشونو تسبیح می کنن و...»

و انسان ها چی؟ «می خوابن،غذا می خورن و ...»

فرقشون می دونی چیه؟ اینه که آدما حسودن بین دو نفر و بهم می زنن اما حیوونا هیچ وقت این کارو

نمی کنن. دیدید خروس چه غیرتی داره وای به کسی که بیاد طرف جفتش. یه حیوون هیچ وقت حق

کسی رو نمی خوره. نجابت اسب یا وفاداری سگ رو که اگه کسی بهش غذایی بده هر وقت اونو ببینه

به روش خودش ازش تشکر می کنه. یا تلاش و اراده مورچه و یا عشق زنبور به وطنش که اگه راه لانه

خودش رو لو بده خودکشی میکنه و بالاخره همه حیوونا...

 اما آدما چی؟ چه جوری می تونن به کشور خودشون خیانت کنن چه جوری نه یه نفر بلکه مردم یه

کشور و یه جهان  رو از بین می برن. به چه حسابی؟ به خاطر اثبات چی؟

و چه جوری حق هزاران نفر رو می خورن و فقط به فکر خودشونن. حالا واقعا ما چه فرقی با حیوونا

 داریم و چه جوری اسم خودمونو گذاشتیم انسان. ولی معنی انسان و انسانیت خیلی بزرگتر و با

 ارزش تر از اینهاست.

ای کاش فقط یه کمی به این معنی فکر کنیم  و خیلی از ما که اسم خودمونو گذاشتیم انسان حداقل

سعی کنیم که انسان باشیم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:11 توسط سمانه |


ـ دوسش داری؟

آره.

ـ اون چی؟ دوست داره؟

آره.

ـ واقعا؟

نمی دونم.فکر می کنم.شایدم نه.

ـ بهش اعتماد داری؟

آره.

ـ پس می تونی بهش اعتماد کنی؟

نمی دونم. شاید.

ـ اعتماد داری یا نه؟

نمی دونم.

ـ پس چی می دونی ؟

هیچی.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:48 توسط سمانه |


 


بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند.
بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند.
بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند.
بعضی ها نیستند و ادای بودن را در می آورند.
بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند.
بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند.
آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:9 توسط سمانه |


...

قدم هایم را سریع تر برداشتم.می خواستم زودتر برسم. به وسط خیابان که رسیدم مردم ایستاده بودندمثل اینکه آقایی فوت کرده بود.بی اراده ایستادم و به این صحنه خیره شدم. احساس عجیبی پیدا کردم. تفکیک زمین و آسمان برایم سخت بود. در این لحظه پیرمردی با موهای یک دست سفید که در حال عبور بود رو به من کرد و گفت:«روزی نوبت به تو هم می رسد.» این را گفت و رفت. دیگر همه چیز در جلوی چشم هایم هم چون هاله ای محو بود و تنها من بودم و جمله ی آن مرد که بر سرم سنگینی می کرد و باعث می شد که قدم هایم را کندتر بردارم.تمام ذهنم پر از سوال بود. که چرا آن مرد این حرف را به من زد؟منظورش چه بود؟اصلا این همه آدم؟مگه نوبت اون مرد با اون موهای سفیدش از من زودتر نبود؟؟؟

 p.s:جواب این سوالارو می دونی بهم بگو.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:5 توسط سمانه |